قسم | هدیه شهید رزاقی پای بچه‌ها را به مسجد باز کرد
   
پایگاه مقاومت بسیج شهدای قائم(عج)
 
جمعه 26 مرداد 1397 -

رای به سایت :
2098
محبوب
صفحه نخست ›› سبک زندگی ›› حوزه 303 امیرالمومنین(ع) ›› پایگاه مقاومت بسیج شهدای قائم(عج)
3
محبوب  
رای به خبر :
هدیه شهید رزاقی پای بچه‌ها را به مسجد باز کرد
دختر شهید رزاقی گفت:

هدیه شهید رزاقی پای بچه‌ها را به مسجد باز کرد

دختر شهید رزاقی گفت: به واسطه هدیه دادن‌های بابا اشتیاق ما برای رفتن به مسجد هر روز بیشتر می‌شد؛ همین باعث شد پای بسیاری از دوستانم به مسجد باز شود.
calendar
تاریخ : 1396/11/16 - 13:52

به گزارش قسم از پایگاه مقاومت بسیج شهدای قائم(عج)   حوزه 303 امیرالمومنین(ع)  ناحیه مقاومت بسیج امام خمینی ( ره) ،شهید حسن رزاقی متولد 1344 و از نیروهای بازنشسته سپاه پاسداران بود که سال 1394 به صورت داوطلبانه برای نبرد با تروریست‌های تکفیری راهی سوریه شد و در چهاردهم بهمن ماه سال94 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. شهید حسن رزاقی در دوران دفاع مقدس و پس از آن در حوزه مهندسی رزمی حضور چشمگیری داشت. از این شهید والامقام دو فرزند دختر و دو فرزند پسر به یادگار مانده است.

امر به معروف توی هواپیما

حسین ضابط یکی از همرزمان این شهید درباره وی گفت: زمانی که از تهران به سمت سوریه پرواز کردیم من همراه با شهید حسن رزاقی بودم، حسن در اولین برخورد امر به معروف و نهی از منکرش را در داخل هواپیما شروع کرد و به خانمی که حجاب کاملی نداشت با زبان بسیار نرم توصیه به حجاب کرد.

دومین خاطره ام با شهید برمی‌گردد به روزی که وارد شهر شیخ نجار حومه حلب شدیم. در جمعی که بودیم از برادران فاطمیون هم حضور داشتند. همیشه می گفت جهت شادی روح شهدای آینده بعد اشاره به خودش می کرد و می گفت: صلوات. از همان روزهای اول فهمیدیم که ایشان لیاقت شهادت را دارد. وقتی با خانواده تماس می گرفت برای اینکه نگران نشوند می گفت جای خوبی هستم اینقدر خوب است که اضافه وزن پیدا کردم در صورتی که غذای کافی برای خوردن نداشتیم، حسن آقا روز قبل از آزادی شهرهای شیعه نشین نبل و الزهرا در دومین روز عملیات در شهر تل جبین هنگام ماموریت دعوت حق را لبیک گفت.

 حاضرم شهید شوم تا به دست کومله ها بیوفتم

یکی دیگر از همرزمان شهید رزاقی گفت: در یکی از جابجایی های مهندسی از جبهه های جنوب به غرب، من همراه شهید رزاقی و چند تن دیگر از همسنگران ماموریت داشتیم چند لودر و بلدوزر را به منطقه شیخ صالح انتقال دهیم. در جاده های پر پیچ و خم کردستان بودیم که دیگر کمرشکنها قادر به بالا رفتن نبودند. در آن جاده از ساعت چهار به بعد تردد ممنوع بود و آن موقع ساعت شش بعد از ظهر بود و هوا تاریک شده بود و ما خسته و کوفته و مستاصل فکر می کردم که چه باید کرد. حدود 2 ساعت می شد که حتی یک ماشین هم ندیده بودیم چون جاده امنیت نداشت. دیدم حسن به من نزدیک شد و گفت: «مهدی آرام بالای تپه را نگاه کن، محاصره شدیم» دیدم حدود 20 نفر با لباس کردی مسلح ایستاده اند، بعد از چند دقیقه 2 تا از آن ها به پایین آمدند و از ما خواستند همراهشان برویم. حسن کلاش در دست داشت و مسلح بود، ایست داد و گفت نزدیک نشوید. یکی از بچه ها گفت که درگیر نشویم و الا کشته خواهیم شد، برویم شاید زنده بمانیم. یکی از کردها خودش را معرفی کرد و گفت که از پیشمرگان کرد است. حرفشان را باور نکردیم چون نمی توانستیم تشخیص درست بدهیم، حسن گفت من شهید شوم بهتر از این است که دست کومله ها بیافتم. بلاخره همراهشان به بالای تپه رفتیم و کردها را داخل سنگرها دیدیم، مطمئن شدیم که پیشمرگ هستند. خواستند شب همان جا بخوابیم و صبح کارمان را ادامه دهیم. حالا که آن خاطره ها را مرور می کنم می فهمم حسن از همان زمان سینه اش را برای شهادت سپر کرده بود و حالا به آرزویش رسیده است.

هدیه شهید رزاقی که پای بچه ها را به مسجد باز کرد

فرزند شهید رزاقی در بیان خاطره ای از دوران کودکی خود گفت: آن روز نزدیک مغرب بود که دوستم درِ خانه مان را زد، من تقریبا پنج ساله بودم. گفت: میایی برویم مسجد؟ بدو بدو رفتم اجازه بگیرم که بابا گفت من هم مسجد میام، باهم بریم. بعد با دوستم و پدرش که با بابا دوست بود به مسجد رفتیم. بعد از نماز مهرم را برداشتم تا سر جایش بگذارم که در کمال تعجب دیدم زیر آن مقداری پول هست.  متوجه شدم زیر مهر دوستم هم پول است. با تعجب پرسید بابا این پول ها برای ماست؟! برای چیه؟ گفت خدا به شما که دخترای خوبی بودید و به خاطرش به مسجد آمدید و با نمازتان با خدا صحبت کردید هدیه داده است.

انگار بال درآورده بودیم، متوجه نشدیم چطور تا مغازه سر کوچه رفتیم و با پول هایمان خوراکی خریدیم. وقتی به خانه برگشتم مدام از بابا می پرسیدم چطور خدا پول زیر مهر گذاشته؟ چرا ما ندیدیم؟ حتما داخل مهر بوده که نماز خواندیم بیرون آمده. بابا هم طوری جواب می داد که قانع شویم. از آن شب برای رفتن به مسجد لحظه شماری می کردیم. جالب اینجاست که پول من و دوستم فرق داشت و همیشه منتظر بودیم ببینیم هدیه کدام یک از ما بیشتر است. اینطوری پای ما به مسجد باز شد و بزرگتر که شدیم تحت هر شرایطی به مسجد می رفتیم. قول و قرار با دوستان و سوال های درسی و بحث هایمان بعد از نماز در مسجد بود، طوری شد که پای خیلی از دوستانمان به مسجد باز شد.


انتهای پیام /
کدخبرنگار: 9948


منبع : خبرگزاری تسنیم